هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره!!!
كه كنار دستم نشسته بود،
و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم،
كه عشقش متعلق به من باشه!
اما اون توجهي به اين مساله نمي كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و من جزوه جلسه پيش رو خواستم اونم جزوشو داد،
اما من جلسه پيش رو داشتم!
مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم!
من عاشقشم.
اما ...
من خيلي خجالتي هستم ...
علتش رو نمي دونم
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود!
از من خواست كه برم پيشش!
نمي خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم.
وقتي كنارش رو صندلي نشسته بودم،
تمام فكرم متوجه اون چشماي معصومش بود. آرزو مي كردم
كه عشقش متعلق به من باشه.
بعد از 2 ساعت حرف زدن، خواست بره، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم"
مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم!
من عاشقشم.
اما ...
من خيلي خجالتي هستم ...
علتش رو نمي دونم
يه روز گذشت، بعدش يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم
حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد،
من به اون نگاه مي كردم.
مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه.
اما اون به من توجهي نمي كرد،
و من اينو مي دونستم،
قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، و آروم گفت:
تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم!
مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم!
من عاشقشم.
اما ...
من خيلي خجالتي هستم ...
علتش رو نمي دونم
نشستم روي صندلي، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه!
!من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد
با مرد ديگه اي ازدواج كرد.
من مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه!
اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم،
اما قبل از اينكه بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"
مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم!
من عاشقشم.
اما ...
من خيلي خجالتي هستم ...
علتش رو نمي دونم
سالهاي خيلي زيادي گذشت..
به تابوتي نگاه ميكنم،
دختريكه من رو داداشي خودش مي دونست،
توي اون خوابه!!
فقط دوستان دوران تحصيل دور تابوت هستند،
يه دفتر بالاي تابوته يه نفر داره دفتر خاطرات رو مي خونه:
دختري
در دوران تحصيلش اون رو نوشته،
اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. آرزو مي كردم كه عشقش براي من باشه
اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم
من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم كه بدونه كه نمي خوام
فقط براي من يه داداشي باشه
من عاشقش هستم.
اما ....
من خجالتي ام ...
نمي دونم چرا
هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره!
اي كاش اين كار رو كرده بودم.