جوان درستكار

روزي پادشاهي سالخورده كه دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب كند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع كرد و به هر كدام دانه ي گياهي داد و از آن ها خواست، دانه را در يك گلدان بكارند و گياه رشد كرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينك يكي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بكار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش كرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فكر افتاد كه دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به كوهستان رفت و خاك آن جا را هم آزمايش كرد ولي موفق نشد.
پينك حتي با كشاورزان دهكده هاي اطراف شهر مشورت كرد، ولي همه اين كارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه كوچك خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه كرد. وقتي نوبت به پينك رسيد، پادشاه از او پرسيد: «پس گياه تو كو؟» پينك ماجرا را براي پادشاه تعريف كرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينك را بالا برد و او را جانشين خود اعلام كرد. همه جوانان اعتراض كردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: «اين جوان درستكارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يك از دانه ها نمي بايست رشد مي كردند.»
پادشاه ادامه داد: «مردم به پادشاهي نياز دارند كه با آن ها صادق باشد، نه پادشاهي كه براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر كار خلافي دست بزند.»

وفای عشق...

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد... در راه با یك ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند:
«باید ازت عكسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب ندیده»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عكسبرداری نیست.


پرستاران از اول دلیل عجله‌اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی كه نمی‌داند شما چه كسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من كه می‌دانم او چه كسی است ...

دوست داشتن ...

- وقتي کبوتري شروع به معاشرت با کلاغها مي کند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.

 "دکتر علي شريعتي"

خدای بزرگ

به خدا نگویید مشکلات بزرگی دارم
به مشکلات بگویید خدای بزرگی دارم.

هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره!!!

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود،
كه كنار دستم نشسته بود،
و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم،
كه عشقش متعلق به من باشه!
اما اون توجهي به اين مساله نمي كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و من جزوه جلسه پيش رو خواستم اونم جزوشو داد،
اما من جلسه پيش رو داشتم!

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم!

من عاشقشم.
اما ...
من خيلي خجالتي هستم ...
علتش رو نمي دونم

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود!
از من خواست كه برم پيشش!
نمي خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم.
وقتي كنارش رو صندلي نشسته بودم،
تمام فكرم متوجه اون چشماي معصومش بود. آرزو مي كردم
كه عشقش متعلق به من باشه.
بعد از 2 ساعت حرف زدن، خواست بره، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم"

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم!

من عاشقشم.
اما ...
من خيلي خجالتي هستم ...
علتش رو نمي دونم

يه روز گذشت، بعدش يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم
حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد،
من به اون نگاه مي كردم.
مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه.
اما اون به من توجهي نمي كرد،
و من اينو مي دونستم،
قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، و آروم گفت:
تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم!

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم!

من عاشقشم.
اما ...
من خيلي خجالتي هستم ...
علتش رو نمي دونم

نشستم روي صندلي، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه!
!من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد
با مرد ديگه اي ازدواج كرد.
من مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه!
اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم،
اما قبل از اينكه بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم!

من عاشقشم.
اما ...
من خيلي خجالتي هستم ...
علتش رو نمي دونم

سالهاي خيلي زيادي گذشت..
به تابوتي نگاه ميكنم،
دختريكه من رو داداشي خودش مي دونست،
توي اون خوابه!!
فقط دوستان دوران تحصيل دور تابوت هستند،
يه دفتر بالاي تابوته يه نفر داره دفتر خاطرات رو مي خونه:
دختري
در دوران تحصيلش اون رو نوشته،
اين چيزي هست كه اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو مي كردم كه عشقش براي من باشه
اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم
من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم كه بدونه كه نمي خوام
فقط براي من يه داداشي باشه
من عاشقش هستم.
اما ....
من خجالتي ام ...
نمي دونم چرا
هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره!

اي كاش اين كار رو كرده بودم.

دوست دارم به زبانهاي مختلف!!!

به زبان ايتاليايي : Ti Amo

 

به زبان يوناني : S'ayapo philo Su

 

به زبان روسي : Ya vas liubli

 

به زبان پرتقالي : Amo - te

 

به زبان فارسي : Doooset Daram

 

به زبان آلماني : Ich liebe dich

 

به زبان اسپانيايي : Te quiero

 

به زبان سوئدي : Jag a Iskan dig

 

به زبان هندي : Mai tujhe pyaar kartha ho

 

به زبان فرانسه : Je t'aime

 

به زبان ارمني : Jiroum em kez

 

به زبان انگليسي : I Love You

 

به زبان تركي : Seni seviyo rum

 

به زبان دانماركي : Jeg elsker dig

 

به زبان چيني : Mi tuzya var ruem karata

 

به زبان سوئيسي : Cha'ha di ga''rn

 

به زبان برزيلي : Eu te arno

 

به زبان هلندي : Ik hou van jou

دلیل عشق...


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه"

زندگی

زندگی دفتری از خاطره هاست ... یك نفر در دل شب، یك نفر در دل خاك ...یك نفر همدم خوشبختی هاست،یك نفر همسفر سختی هاست ... چشم تا باز كنیم عمرمان می گذرد

با هم

مهم اين نيست كه : كي باشيم ، كجا باشيم ، چرا باشيم ،چطور باشيم ! مهم اينه كه : با هم باشيم ، به ياد هم باشيم ، براي هم باشيم.

دوستي

دوستي يك حادثه است و جدايي يك قانون... پس بيا حادثه آفرين و قانون شكن باشيم.

 

بزرگي را گفتند زندگي چند بخش است : گفت دوبخش كودكي و پيري گفتند پس جواني چه شد: گفت با عشق ساخت با بي وفايي سوخت وبا جدايي مرد.

دل سنگی

خودمو گول میزدم توی دو رنگی
نمیخواستم ببینم دل سنگی ، میدیدم داشتی یواش یواش میرفتی
اما خواستم خوش باشی توی زرنگی
هی میگفتم دل خوشه فردا میمونم واسه خوندن تو بودی تنها بهونم
هی میگفتم به خودم همش خیاله
همه این حرفا یه شوخیه میدونم
میدونم تو چشات برقی نبود مثل گزشته ،تازه فهمیدم از این حرفا گذشته

من همونیم که بودم تو داری عوض میشی
 من همونیم که بومدم تو داری عوض میشی
 من همونیم که بومدم تو داری عوض میشی

همه ی لحظات با خدا

لحظات شادی خدا را ستایش كن، لحظات سختی خدا را جستجو كن، لحظات آرامش خدا را مناجات كن، لحظات دردآور به خدا اعتماد كن، و در تمام لحظات خدا را شكر كن.

عاشق...

عاشق ان نیست که برای عشقش در سرما آتش روشن کند عاشق آن است که کتش را بدهد به عشقش و خودش سرما بخورد و 6 تا آمپول بزنه که دیگه از این غلطا نکنه

 

It is not in love with her love for the cold fire make it clear that love is that he give himself and his love to eat cold and 6 to the shots songs… that other result would fail

اهمیت بعضی چیزها!!!

توي زندگي بعضي چيز ها بزرگ ، بعضي چيز ها کوچک ، بعضي چيز ها ساده و بعضي چيز ها مهم هستند:

بزرگ مثل عشق

کوچک مثل غم

ساده مثل من

مهم مثل تو ...

 

Some things in life are great, some things small, some things simple and some things are important: great love like small simple grief as important as I like you. . .

دوستت دارم

با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم

با اينکه مي دانم پرستش کار کافر است مي پرستمت

با اينکه مي دانم آخر عشق رسوايي است عاشقت مي شوم

پس گناهکارم ، کافرم ، رسوايم ولي همچنان دوستت دارم

 

Although I know love is a sin I love you with that I know you worship is, as they work with that I love the scandal is so should I consisted, I Payne, I insufficient but still I love you

کلمات جادویی

- ویرانگرترین کلمه " تمسخر است " دوست داری با تو چنین کنند ؟

- بیرحمترین کلمه " تنفر " است از بین ببرش .

- زشت ترین کلمه " دو رویی " است یکرنگ باش .

- عمیق ترین کلمه " عشق " است به آن ارج بنه .

ماجرای حسن کوره و خانوم لخته!

روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.

دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.

بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.

درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!

این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون…!.
 

آرایشگر و مرد

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

ارایشگر میگه به نظر من خدا وجود نداره

_چرا میگی خدا جود نداره؟

_اخه اگه وجود داشت كه این همه درد ورنج وناراحتی را مردم تحمل نمیكردند

مشتری اونجا هیچ جوابی نمیده

وقتی اصلاحش تموم میشه میره بیرون وبا مرد ژولیده وپولیده مواجه میشه برمیگرده

به ارایشگر میگه به نظر من اینطرفها اصلا ارایشگاهی وجود نداره !

ارایشگر میگه پس من چی هستم خوبه نیم ساعت پیش همینجا اصلاحت كردم چرا این حرفو میزنی؟

مرد میگه اخه اگه ارایشگری وجود داشت مردم ژولیده ونامرتب این اطراف نبودند

ارایشگر جواب میده اونا خودشون پیش من نمیان واگر نه من اونا رواصلاح میكنم

مرد لبخندی میزنه ومیگه پس خدا هم وجو د داره این ‍‍‍‍‍ ادمان كه بهش سری نمیزنند براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...

خانم ها مثل چي هستند ؟؟؟

خانم ها مثل راديو هستند
هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند
خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند
از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند
خانم هامثل چسب دوقلو هستند
اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد
خانم ها مثل موتور گازي هستند
پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت
خانم ها مثل رعد و برق هستند
اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون
خانم ها مثل ليمو شيرين هستند
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند
خانم ها مثل موبايل هستند
.هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند
خانم ها مثل گچ هستند
اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند
خانم ها مثل كنتور برق هستند
هر از چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود
خانم مثل فلزياب هستند
هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند

 

ارتباط خوب با ديگران

اگر مي‌خواهي ارتباط خوبي با ديگران داشته باشي هميشه نقاط مثبت آنها را پيدا و بازگوكن.              

جي. آلن بون

حكایتی جالب در مورد خانومها!!!

یك بنده خدایی ، كنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میكرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت :

- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش  بگوش رسید كه میگفت :
چه آرزویى دارى اى بنده ى من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین كالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى كنم !!

از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟  من  مى توانم انجام بدهم ، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بكنى ؟

مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! میشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

صدایی آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟؟!!

چهار چیز را در زندگی ات نشکن:

هیچ وقت چهار چیز را در زندگی ات نشکن؛

 اعتماد، قول، رابطه و قلب
.
.
.
چرا که وقتی آنها می شکنند، صدا ندارند اما بسیار دردناک هستند.


                                                               چارلز دیکنز

چي مي شد اگه خدا

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم.
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم.
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم .
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟
بياييم خود را به خدا نزديكتر كنيم و بذر خدا شناسي را در قلبهاي يكديگر بكاريم.

عشق،از ديد دبيران :

دبير شيمي:

 عشق، تنها اسيدي است كه در قلب فوري اثر مي كند

دبير فيزيك:

 عشق، مانند آهن ربايي است كه معشوق را به طرف خود جذب مي كند

دبير ورزش :

عشق، يك توپ فوتبالي است كه به دروازه هر قلبي اصابت مي كند

دبير تاريخ :

عشق، تنها واقعه اي است كه حادثه اي عظيم را براي ابد در قلب آدمها به جا مي گذارد

دبير بينش :

عشق يك موهبت الهي است كه از طرف خداوند براي بندگانش فرستاده شده است

دبير زيست :

عشق، تنها ميكروبي است كه وارد بدن آدمي شده و در قلب او جايگزين مي شود

دبير عربي :

عشق، تنها فعلي است كه نيازي به صرف كردن و معني كردن آن نيست

گریه و زن

زن ها دو وقت گریه می کنن :
1- وقتی فریب می خورن !
2- وقتی می خوان فریب بدن !

غفلت

لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد .

                                                (شریعتی)

عشق

عشق چه آسمانی باشد چه زمینی ، عاقبتش به طرف خداست. (دکتر شریعتی ) 

ادامه می دهم...!

انسان هم میتونه خط راست باشه هم دایره.تو میخوای چیكار كنی؟تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بینهایت ادامه بدی؟؟...

برنامه‌نويس و مهندس !!!

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد.
برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.
برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟»
برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ ( chat ) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد .........

قدرت انديشه!!!!!

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.